تبليغاتX
matrix
دلنوشته ها
 آزااااااااادی!!!!!!!!!!!!!!!!
آزادی!!!!!!!!!!!!!!!!
جماعت الاغها از تسلط انسانها خسته شده بودند و تصمیم گرفتند که برند پیش الاغ بزرگ تا راهنماییشون کنه که کی این وضع تموم میشه.
خلاصه رفتند و از الغ بزرگ پرسیدند که ما تا کی باید اسیر این آدما باشیم و بار بکشیم و کتک بخوریم و یه غذای بخور نمیر بمون بدن؟
الاغ بزرگ که داشت نفسای آخر رو میشکید جواب داد ؛وقتی این وضع عوض میشه و شما آزاد میشین که کونتون بو نده!
خلاصه از اون وقت الاغها به محض رسیدن به هم سریع کون همدیگر و بو میکنند تا ببینند که وقت آزادی رسیده یا نه. غافل از اینکه منظور الاغ بزرگ این بود که هیچ وقت آزاد نمیشید چون که الاغ کون نشور هستین!
بنظرم که قصه ما هم همینه.

تا وقتی که بوی دین از کله ما بلند است وضع همین است که هست فرقی هم نمیکن که این الاغ بزرگ یا آن یکی الاغ بزرگتر بیاید. راه بجایی نمیبرند.

|+| نوشته شده توسط seyed mehdi hashemi در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391  |
 
  • فروشگاه آنلاین
  • داستان کوتاه : معامله بهشت

    بدست مدیر • ۲۲ خرداد ۱۳۹۰ • دسته: ادبيات٬ داستان كوتاه

    برای اظهار نظر یا تبادل نظر در مورد این موضوع و یا سایر موضوعات و یا پرسش و پاسخ در زمینه های دلخواه خود به تالارهای گفتگوی گونش آنلاین مراجعه فرمایید.

    در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.

    فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت: قیمت جهنم چقدره؟

    کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟! مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه. مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.

    کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت و از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است.

    دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی دهم.

    |+| نوشته شده توسط seyed mehdi hashemi در چهارشنبه چهارم آبان 1390  |
     
    :www.google-urmia-lake.***.com

    |+| نوشته شده توسط seyed mehdi hashemi در جمعه چهارم شهریور 1390  |
     
     تو گمان کردی که تو نان میخوری

                           زهرمار و کاهش جان میخوری

    نان کجا اصلاح آن جان را کند

                            کو ز فرمان نان ده سر برکند

    |+| نوشته شده توسط seyed mehdi hashemi در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390  |
     
     
    بالا